معرفی کتاب من جادوگر نیستم| فنون درمانی در روایتهای واقعی
- روان شو
- روانشناس شدن, فیلم و کتاب

کتاب من جادوگر نیستم تجربه درمانگری از اتاق درمان و چالش های آن را ارائه میدهد. معرفی کتاب من جادوگر نیستم فرصتی است برای آشنایی با روایتهای واقعی از اتاق مشاوره و نحوهی بهکارگیری فنون درمانی در موقعیتهای عملی. این کتاب نشان میدهد که درمانگر، جادوگر نیست که با ورد یا چوب جادویی اش زندگی مراجع را از این رو به آن رو کند بلکه تغییر در زندگی مراجعان با ایجاد رابطهی درمانی، گوش دادن فعال، همراهی صبورانه و همکاری و مسئولیت پذیری مراجع حاصل میشود.
معرفی کتاب من جادوگر نیستم
وقتی کتاب من جادوگر نیستم را میخواندم، مدام به یک سؤال قدیمی در ذهنم برمیخوردم؛ همان پرسشی که تقریباً همه دانشجویان و درمانگران با آن درگیرند: در اتاق درمان واقعاً چه میکنیم؟ با کدام رویکرد جلو میرویم و چطور آن را در عمل اجرا میکنیم؟
واقعیت این است که بسیاری از ما از لحاظ نظری آموزش دیدهایم، اما وقتی پای مراجع واقعی وسط میآید، تازه متوجه میشویم چقدر فاصله میان تئوری و عمل وجود دارد. چیزی که این کتاب برای من پررنگ کرد، خلأ آموزش عملی در روانشناسی ایران و وابستگی بیش از حد ما به منابع ترجمهای بود؛ منابعی که اغلب با بافت فرهنگی خانوادههای ایرانی همخوانی کامل ندارند.
نقطه قوت اصلی کتاب را در روایتهای واقعی از جلسات مشاوره دیدم. نویسنده بهجای توضیح خشک فنون درمانی، ما را مستقیم به دل اتاق درمان میبرد؛ جایی که با گفتوگوهای واقعی، چالشهای درمانگر و واکنشهای مراجعان روبهرو میشویم. همین باعث میشود مفاهیم درمانی نه فقط فهمیده شوند، بلکه لمس شوند.
از نظر رویکرد درمانی، کتاب با یک نگاه تلفیقی و با محوریت گشتالتدرمانی پیش میرود؛ رویکردی که بر آگاهی در لحظه حال، مسئولیتپذیری فردی، تجربه هیجان و نقش شفابخش رابطه درمانی تأکید دارد.
یکی از بخشهایی که بیش از همه در ذهنم ماند، نگاه سیستمی به خانواده بود؛ جایی که هر عضو خانواده ناآگاهانه نقشی میپذیرد و بعد از همان نقش رنج میکشد. پیام تکرارشونده کتاب برای من بسیار روشن بود: تا وقتی فرد نقش خودش را تغییر ندهد، انتظار تغییر از دیگران بینتیجه است.
داستانهای کتاب بارها نشان میدهند که مراجعان اغلب خود را قربانی شرایط میدانند، در حالی که بخشی از مشکل، نتیجه انتخابها و نقشهایی است که پذیرفتهاند. درمان از جایی شروع میشود که فرد بپذیرد تنها کسی که میتواند تغییرش دهد، خودش است. در مجموع، کتاب من جادوگر نیستم را کتابی میدانم که بیش از آنکه آموزش بدهد، بینش درمانی میسازد؛ کتابی که برای دانشجویان روانشناسی، مشاوران تازهکار و حتی درمانگران باتجربه میتواند الهامبخش و بسیار کاربردی باشد.
کتاب من جادوگر نیستم

وقتی مشغول خواندن کتاب اصول بالینی فلنگن بودم.برخی بخشها در ابتدا برایم چندان ملموس نبودند. برای مثال، در فصل سوم کتاب اشاره میشود که درمانگر باید آمادگی این را داشته باشد که مراجع او را به چالش بکشد، حتی توانمندی و صلاحیت حرفهایاش را زیر سؤال ببرد. این جمله در نگاه اول برایم کمی اغراقآمیز به نظر میرسید، تا اینکه در فصل دهم کتاب من جادوگر نیستم، با موقعیتی کاملاً عینی روبهرو شدم؛ جایی که مراجع در همان برخورد اول به درمانگر میگوید: «شما خیلی جوان هستید؛ اصلاً تصور نمیکردم درمانگرم اینقدر جوان باشد.»
در این لحظه بود که مفهوم آن هشدار اولیه فلنگن برایم جان گرفت. برخوردی که برای درمانگر ساده نیست و میتواند احساس ناکارآمدی یا دفاعی شدن را فعال کند؛ اما دقیقاً همان جایی است که مهارت حرفهای باید خودش را نشان بدهد. در ادامه مقاله، بخشهایی از واکنش درمانگر در این موقعیت را بررسی میکنم:
فلنگن همزمان یک هشدار مهم به درمانگران میدهد تا این الگو به سوءبرداشت منجر نشود: اگرچه در بسیاری از موارد مسئله عمیقتر از شکایت اولیه است، اما در نهایت این مراجع است که متخصص تجربه و وضعیت خودش است و درمانگر نباید با تفسیرهای شتابزده در تله خبرگی حرفهای گرفتار شود. وظیفه درمانگر کشف سریع «مشکل پنهان» نیست، بلکه همراهی مراجع در رسیدن تدریجی به درک عمیقتر از تجربه خودش است.
در اوایل شروع به کارم در مرکز مشاوره، روزی در اتاقم منتظر مراجع بودم که مردی جوان در را باز کرد و به محض دیدن من، بیهیچ حرفی برگشت و رفت. این فاصله کوتاه شاید یک دقیقه بیشتر طول نکشید دیدم دوباره به اتاق برگشت اما برای من این یک دقیقه به اندازه یک سال گذشت. در آن لحظه پر از احساساتی مثل طرد شدن، حقارت و کاهش اعتمادبهنفس بود. لحظاتی بعد دوباره به اتاق برگشت و من با رویی گرم از او استقبال کردم و تصمیم گرفتم همان ابتدا علت رفتارش را جویا شوم.
با شوخی پرسیدم: «وقتی وارد شدید چی دیدید که برگشتید؟» مراجع با تردید پاسخ داد که همیشه مشاور را فردی باتجربه و مسن تصور میکرده و با دیدن چهره جوان من ناخواسته عقب کشیده است و صادقانه تردید دارد بتوانم به او کمک کنم.در آن لحظه به این اصل پایبند ماندم که مشاور باید برای مراجع منبع قدرت و اطمینان باشد. بهجای دفاع یا اثبات خودم، گفتم به هر حال کسی شما را مجبور نکرده شما با میل خودتان وارد اتاق شدهاید و اگر احساس میکنید اینجا جای مناسبی برای طرح کردن مشکلتون نیست میتوانید دوستانه با هم خداحافظی کنید. همین برخورد بدون ضعف و التماس، نگاه مراجع را تغییر داد.
این پیام بسیار قدرتمندانه و به دور از احساس حقارت بود. وقتی مراجع با بازخورد قاطعانه من مواجه شد پاسخش پاسخی از سر عذر خواهی بود. و گفت با اینکه جوان هستم، تصمیم گرفته فرصت بدهد و جلسه را ادامه دهد. اگر آن لحظه وارد تمجید از خودم میشدم، نهتنها اعتماد او جلب نمیشد بلکه تردیدش عمیقتر میگردید. پس از شکلگیری رابطه درمانی، مراجع مشکل اصلیاش را مطرح کرد: دودلی شدید درباره ازدواج؛ ترسی که با وجود تمایل به تشکیل زندگی مشترک، او را متوقف کرده بود.
پسرم بهانه است

در بخش های دیگر کتاب نیز بارها میبینیم که مراجعان با شکایتهای ظاهری وارد جلسه میشوند؛ مثلاً:
«بچهام درسش ضعیف است» یا «اصلاً به حرف من گوش نمیدهد». اما هرچه فرایند درمان جلوتر میرود، روشن میشود که مشکل اصلی لزوما فرزند نیست، بلکه اغلب تنشها و تعارضهای حلنشده میان والدین در پسِ این نشانهها قرار دارد.
این بخشها برای من یادآور یکی از واقعیتهای مهم کار بالینی بود: شاید آنچه مراجع بهعنوان مشکل مطرح میکند، همیشه مسئله اصلی نباشد؛ بلکه دروازهای برای رسیدن به تعارض عمیقتر است.
تشخیص مشکل اصلی و فرعی مراجع توسط مشاور نقطه عطفی در جلسه مشاوره است؛ چرا که این کشف مهم مسیر و فرایند مشاوره را تغییر می دهد و وارد فاز جدیدی میکند. البته مراجعانی که از ابراز مشکل اصلی امتناع می کنند در جلسه مشاوره یکسری سرنخها و نشانه هایی را از خود بروز میدهند
در فصل ۷ این کتاب نیز بار دیگر با همین الگو روبهرو میشویم؛ جایی که مراجعان با مسئلهای ظاهراً ساده وارد جلسه میشوند، اما در عمق، تعارضی پنهانتر جریان دارد. نویسنده صحنه را با ورود مادری و پسر نوجوانش توصیف میکند؛ زوجی سرد، ساکت و مضطرب که با موضوع انتخاب رشته تحصیلی مراجعه کردهاند. پس از ایجاد فضای امن درمانی، گفتوگو چنین آغاز میشود:
مشاور: «برای انتخاب رشته چه مشکلی داری؟ اصلاً نمیتونی انتخاب کنی یا بین دو رشته تردید داری؟»
پسر: «من تصمیم خودمو گرفتم، میخوام رشته فنی گرایش کامپیوتر رو انتخاب کنم.»
مشاور رو به مادر: «ظاهراً پسرتون تصمیم خودش رو گرفته، پس مشکل کجاس؟»
مادر: «بله منم با انتخاب فرزندم موافقم اما خب کمی ترس دارم.»
مشاور: «ترس از چی؟»
مادر: «از این میترسم که اگر این رشته رو انتخاب کنه و بعداً موفق نشه یا شغل مناسبی پیدا نکنه خیلی اوضاع بد شه.»
هرچه جلسه جلوتر میرود، روشن میشود که اضطراب مادر با واقعیت انتخاب تحصیلی پسر همخوانی ندارد. زمانی که پسر از اتاق خارج میشود، مسئله واقعی آشکار میگردد:
مادر: «راستش، ترس اصلی من اینه که اگر پسرم موفق نشه تمام کاسه کوزهها سر من شکسته شه… پدرش هیچگونه دخالتی نمیکنه ولی به محض اینکه پیامد تصمیم بد باشه منو سرزنش میکنه… مشکل اصلی من شوهرمه، پسرم بهانهست.»
در این مثال نیز همان واقعیتی دیده میشود که در بخشهای دیگر کتاب تکرار شده بود: شکایت اولیه درباره فرزند، دروازهای برای ورود به تعارض حلنشده زناشویی است. تمرکز بر انتخاب رشته، برای مادر سادهتر از مواجهه مستقیم با رابطهی مشکلدار با همسرش بود. نویسنده نشان میدهد که بسیاری از مراجعان ابتدا با مسائل سطحی وارد جلسه میشوند تا زمانی که احساس امنیت کرده و بتوانند مشکل اصلی را بیان کنند؛ و اینجاست که تشخیص مسئله اصلی توسط مشاور، مسیر درمان را به نقطه عطف خود میرساند.
ساختار قدرت در خانواده

درفصل 28 کتاب من جادوگر نیستم، با مادری روبهرو میشویم که خستگی، نادیدهگرفتهشدن و فقدان اقتدار در خانواده او را به نقطهی درماندگی رسانده است. شکایت او در ظاهر درباره نافرمانی فرزندان است، اما هرچه جلسه جلوتر میرود مسئله مشخص تر میشود.
خانمی، ۳۵ ساله، با احساس شکست در تربیت فرزندانش مراجعه کرده بود. با وجود اینکه بار اصلی رسیدگی به خانه و بچهها بر دوش او بود، احساس میکرد نادیده گرفته شده است.
مشاور: «چه چیزی رو مشکل بزرگ و مهم خودتون میدونید؟»
مراجع: «اینکه تو خونه احساس میکنم یه کلفت هستم… تمام مسئولیتها با منه، ولی حتی یه تشکر ساده هم نمیشنوم.»
مشاور: «احساس میکنید کسی قدردان زحمات شما نیست؟»
مراجع: «بله… انتظار دارم بچههام گوش به فرمانم باشن و برای هر کاری اجازه بگیرن.»
مشاور: «دوست دارید از شما حساب ببرن.»
مراجع: «دقیقاً… مثلاً پسرم بدون اجازه از خونه میره بیرون.»
مشاور: «واکنش شما چیه؟»
مراجع: «کاری از دستم برنمیاد… فقط تهدیدش میکنم که به پدرت میگم.»
در ادامه مشخص شد پدر خانواده منبع اصلی قدرت است و مادر در جایگاه ضعیف قرار گرفته. وقتی همسر وارد جلسه شد:
مشاور: «شما مشکل رو چطور میبینید؟»
آقا: «بچهها از من حرفشنوی دارن، ولی از مادرشون نه.»
مشاور: «یعنی همسرتون مقتدر نیست؟»
آقا: «بله، خیلی ضعیفه.»
مشاور با استفاده از فن نامتعادلسازی تلاش کرد قدرت را به مادر منتقل کند:
مشاور: شما در جایگاه پدر خانواده چقدر تونستید همسرتون را در نبود خودتون قدرتمند کنید تا جانشین مقتدری برای شما باشه؟
آقا: منظورتون چیه؟ من چطوری اونو قوی کنم؟
مشاور: «بچهها پول توجیبی رو از چه کسی میگیرن؟ برای بیرون رفتن از چه کسی اجازه میگیرن؟ شما قدرتتون رو به همسرتون تفویض نکردید.»
مادر: «شوهرم جلوی بچهها به من احترام نمیذاره… وقتی پول دست من نباشه کسی محل نمیذاره.»
در نهایت روشن شد که مشکل اصلی نافرمانی فرزندان نیست، بلکه ساختار قدرت نابرابر در خانواده و منفعل شدن مادر است.
این روایت بهروشنی نشان میدهد که وقتی تعادل قدرت در خانواده به هم میخورد و یک والد در جایگاه کاملاً مقتدر و والد دیگر در موقعیت ضعیف قرار میگیرد، فرایند تربیت فرزند دچار اختلال میشود. فرزند بهطور طبیعی به سمت منبع قدرت گرایش پیدا میکند و والد ضعیف را نادیده میگیرد؛ مسئلهای که نه از «لجبازی فرزند»، بلکه از ساختار نابرابر رابطه والدین سرچشمه میگیرد.کتاب یادآوری میکند باید ابتدا روابط قدرت در خانواده متعادل شود؛ چراکه بدون همراستایی و حمایت دو والد، هیچ تکنیک تربیتی بهتنهایی کارساز نخواهد بود.
نام کتاب، «من جادوگر نیستم»، نیز معنایی کنایهآمیزدارد؛ گویی نویسنده میخواهد تأکید کند که درمانگران قرار نیست با راهحلهای فوری یا نسخههای معجزهآسا زندگی افراد را یکباره متحول کنند. تغییر در رواندرمانی حاصل ایجاد رابطهی درمانی، گوش دادن دقیق، درک تجربهی زیستهی مراجع و همراهی مرحلهبهمرحله با اوست، نه نتیجهی مداخلات شتابزده.
از پیامهای محوری کتاب این است که مراجعان باید بهتدریج مسئولیت نقش خود را در مشکلات زندگی بپذیرند و همهی دشواریها را صرفاً به دیگران نسبت ندهند. کتاب بهخوبی نشان میدهد تلاش برای کنترل دیگران نهتنها بیاثر است، بلکه اغلب تنشها را تشدید میکند؛ در حالیکه تمرکز بر تغییر نگرشها، هیجانها و رفتارهای خود فرد، مسیر واقعی رشد و بهبود را فراهم میسازد. در مجموع، «من جادوگر نیستم» تصویری واقعگرایانه،و حرفهای از فرایند مشاوره و رواندرمانی ارائه میدهد؛ تصویری که میتواند نگاه دانشجویان و درمانگران را از انتظار درمان فوری، به درک عمیقتر فرایند تغییر روانشناختی منتقل کند.
چه قدر این مطلب براتون مفید بود؟
میانگین 0 / 5. افراد 0
