فرانکنشتاین از نگاه روانشناسی | اخلاق، غرور و طرد اجتماعی
- روان شو
- مقالات

فرانکشتاین فقط داستان تولد یک هیولا نیست؛ بلکه روایت زخمی عمیق در روان انسان است. روایتی از خلقتی بدون عشق و مسئولیتی ناتمام. اگر بپرسیم فرانکشتاین کیست، با انسانی روبهرو میشویم که از بخشهای تاریک وجود خود میگریزد. مری شلی در این رمان گوتیک نشان میدهد وقتی نیاز به دلبستگی و پذیرش نادیده گرفته شود، روان به سوی فروپاشی و خشونت میرود. از همین منظر، روانشناسی فرانکشتاین دریچهای برای فهم سایه، تروما و شکست روابط اولیه است.
فرانکنشتاین
آغاز فرانکشتاین، آغاز تراژدیِ یک روح بیپناه است. او در جستوجوی یک لمس، یک نگاه، نشانهای از توجه و انسانیت است، اما تنها چیزی که نصیبش میشود، وحشت است. و وحشت، اغلب نخستین قدم بهسوی هیولا شدن است. فرانکشتاین در نگاه اول، داستانی دربارهٔ دانشمندی جاهطلب و مخلوقی ترسناک به نظر میرسد؛ اما وقتی از زاویهٔ روانشناختی به آن نزدیک میشویم، با روایتی بسیار آشناتر روبهرو میشویم: داستان انسانی که از خودش فرار میکند و سایهاش، به هر شکلی که بتواند، راهی برای بروز پیدا میکند.
این داستان، روایت دانشمندی است که بخشی از وجود خود را بیمسئولیتانه به جهان میآورد و سپس از آن میگریزد. مخلوقِ طردشده، که با ذهنی کودکانه وارد جهان شده، در پی عشق، توجه، هویت و معناست؛ اما آنچه تجربه میکند، خشونت و ترس است. در نهایت، این رابطهٔ شکستخورده میان خالق و مخلوق، هر دو را بهسوی نابودی سوق میدهد.
فرانکشتاین قصهٔ رهایینیافتگی روان است؛ قصهٔ دلبستگیهای شکستخورده، سایههایی که دیده نشدند و ویکتوری که همواره در حال مقابله با آنها بود، و معصومیتی که زیر سنگینی طرد شدن، به خشمی غیرقابلکنترل تبدیل شد. اگر دقیقتر نگاه کنیم، شاید متوجه شویم که هیولا نه محصول علم، بلکه محصول بیعاطفگی است؛ محصول انسانی که نمیتواند بخشی از وجود خودش را بپذیرد. در این تحلیل، بهجای دنبالکردن صرفِ خط داستانی، سفری میکنیم به لایههای عمیقتر روان؛ جایی که ترس، میل، شرم، دلبستگی، تروما و سایه، به شکلی خاموش سرنوشت شخصیتها را رقم میزنند.
روانشناسی فرانکنشتاین
از منظر روانکاوی فرویدی، اگر میان بخشهای مختلف شخصیت ،نهاد، من و فرامن تعادل برقرار نباشد، میتوان شاهد فاجعهای عمیق بود. ویکتور نمونهٔ بارز فروپاشی این تعادل است. نهاد در او بیشفعال است: میل به قدرت، شور علمیِ بیمرز و فانتزیِ خداگونهٔ خلق زندگی. در مقابل، فرامن ضعیف عمل میکند؛ اخلاق، وجدان و مرزهای مسئولیت در او کارآمد نیستند. در این میان، «من» زیر فشار این دو نیرو فرسوده میشود و تعادل روانی از هم میپاشد.
فروید معتقد است هر آنچه سرکوب شود، دیر یا زود در شکلی دگرگون بازمیگردد. هیولایی که ویکتور میآفریند، تجسم همان بخشهای سرکوبشدهٔ اوست: خشم، نیاز شدید به عشق، میل به قدرت، ترسهای کودکانه و زخمهای حلنشده. فرار ویکتور از مخلوقش، نشاندهندهٔ مکانیسمهای دفاعی کلاسیک فرویدی همچون فرافکنی، سرکوب و انکار است؛ درحالیکه شرارت هیولا، بازتابی از شرارت بالقوهٔ خودِ ویکتور است.
در نگاه یونگی، فرانکشتاین یکی از روشنترین نمونههای مواجهه نکردن با «سایه» است. سایه بخش تاریک و طردشدهٔ روان است و یونگ تأکید میکند انسانی که سایهاش را انکار کند، به موجودی پیشبینیناپذیر و مخرب تبدیل میشود؛ سرنوشتی که دقیقاً برای ویکتور رقم میخورد. هیولا، موجودی است محروم از تعادل، اما همچنان تشنهٔ معنا و عشق. او ذاتاً شرور نیست، بلکه سایهای است که هرگز پذیرفته و ادغام نشده است.
یونگ همچنین از مفهوم «آنیما» سخن میگوید؛ بخش زنانهٔ روان مرد که نماد احساس، ارتباط، لطافت و عشق است. ویکتور این بخش را سرکوب میکند، زیرا از صمیمیت و آسیبپذیری میهراسد. نتیجه، خلق موجودی است که همهچیز دارد جز عشق؛ بدنی بدون آنیما.
در نظریهٔ روابط ابژه، رشد سالم روان وابسته به حضور آبژهٔ اولیهٔ مراقبتکننده است. هیولا از همان لحظهٔ تولد، فاقد هرگونه آبژهٔ مراقب است و این دقیقاً تعریف فروپاشی دلبستگی عاطفی است. او احساس ارزشمندی را تجربه نمیکند و بارها تلاش میکند ارتباط بسازد؛ زبان میآموزد، کمک میکند، نزدیک میشود، اما هر بار با طرد و ترس مواجه میشود. از همینجا چرخهٔ آسیب شکل میگیرد: «اگر دوستداشتنی نباشم، طرد میشوم.»با عبور از چارچوبهای کلاسیک و ورود به روانشناسی معاصر، تصویر پیچیدهتری آشکار میشود. هیولا بدون هیچ رابطهٔ تنظیمکنندهٔ هیجانی وارد جهانی تهدیدکننده میشود. از منظر تروما، این تولد میتواند معادل یک شوک اولیه باشد؛ شوکی که سیستم روانی را در وضعیت بقا نگه میدارد، نه رشد.
در مرحلهٔ نخست رشد روانی اعتماد در برابر بیاعتمادی هیولا شکست میخورد. جهان برای او مکانی ناامن است و این تجربه، شکلگیری «خودِ پایدار» را مختل میکند. بحران هویتی که با پرسشهایی چون «من کی هستم؟» و «چرا کسی مرا دوست ندارد؟» همراه است، بدون هیچ حمایتی تجربه میشود و به پوچی، خشم و پرخاشگری میانجامد.هیولا ابتدا قربانی طرد است و سپس، به عامل آسیب تبدیل میشود. این همان «چرخهٔ تروما»ست: زخمی که درمان نشود، بازتولید میشود. منطق او تغییر میکند؛ اگر نتواند دوستداشتنی باشد، ترسناک میشود.
خلق هیولا برای ویکتور، تلاشی وسواسگونه برای انکار ترس از مرگ است؛ نمونهای از والایش که نیمهتمام میماند و به وسواس تبدیل میشود. این داستان هشداری روشن دارد: طرد و فقدان عشق میتواند معصومیت را به خشونت بدل کند. خلق هر چیز بدون مسئولیتپذیری، ویرانگر است. هیچ آسیبی خطرناکتر از روابط اولیهٔ ناکام نیست.
در نهایت، مرگ ویکتور و سرگردانی هیولا در برف، نمادی از نپذیرفتن سایه و انکار مسئولیت است. انسانی که پیوندش را با خود و دیگران قطع کند، هم خود را نابود میکند و هم سایهاش را. ترمیم این رابطه، تنها راه نجات است.
اگر هیولا را نه بهعنوان تهدید، بلکه بهمثابه «کودکی رهاشده» ببینیم، فرانکشتاین معنای دیگری پیدا میکند. شاید دردناکترین حقیقت داستان همین باشد: اگر کسی زودتر او را میدید، میفهمید و میپذیرفت، این تراژدی هرگز رخ نمیداد.
Frankenstein; or, The ModernPrometheus/نویسنده: مری شِلی /سال انتشار نخست: ۱۸۱۸
چه قدر این مطلب براتون مفید بود؟
میانگین 0 / 5. افراد 0
