فشار روانی و تابآوری | تاثیر مرکز کنترل درونی و بیرونی
- روان شو
- مقالات

در لحظات سختی و فشار روانی، زمانی که شرایط از کنترل ما خارج بهنظر میرسد، تفاوت در نوع نگاه افراد خودش را آشکار میکند. بعضیها در دل طوفان میمانند و فرو میریزند، اما بعضی دیگر از همان آشوب، پلی برای رشد میسازند. راز این تفاوت در دو مفهوم کلیدی نهفته است: تابآوری و مرکز کنترل درونی و بیرونی.
کسی که از مرکز کنترل درونی برخوردار است، باور دارد قدرت اثرگذاری بر زندگی در دستان خودش است؛ او حتی در شرایط پرتنش به دنبال راهحل میگردد. در مقابل، کسی با مرکز کنترل بیرونی بیشتر خود را وابسته به شانس یا دیگران میبیند و در برابر فشار، آمادگی کمتری برای مقابله دارد. در این میان، تابآوری همان نیروی درونی است که انسان را از دل بحرانها عبور میدهد و به او اجازه میدهد بعد از هر سقوط، قویتر برخیزد. ترکیب این دو ویژگی، یعنی خودباوریِ درونی و تابآوریِ پایدار، میتواند در مواجهه با فشار روانی، به انسان قدرتی آرام و متعادل ببخشد.
تابآوری
تاب آوری چیست ؟
در طول زندگی، همهی ما دیر یا زود با رویدادهای استرسزا و سخت روبهرو میشیم؛ تجربههایی مثل جنگ،بیماری، مشکلات روزمره، بحرانهای جدی یا حتی از دست دادن عزیزان. این تجربهها بدون شک دردناک و تکاندهنده هستن، اما نکتهی جالب اینه که واکنش انسانها به این اتفاقات همیشه هم به اندازهای که انتظار داریم شدید نیست.
پژوهشهای علمی در روانشناسی نشان دادهاند که بسیاری از افراد، علیرغم مواجهه با رویدادهای بسیار دشوار، میتوانند تعادل روانی خود را سریعتر از آنچه تصور میشود بازیابی کنند. این توانایی «تابآوری» نام دارد؛ یعنی قدرت فرد برای بازگشت به حالت طبیعی عملکرد روانی و جسمی پس از تجربهی استرس یا آسیب. برخلاف تصور رایج که آدمها بعد از یک ضربهی عاطفی حتماً باید مدت طولانی درگیر افسردگی یا آشفتگی شدید باشند، تحقیقات نشان میدهد که این نوع واکنشها در واقع در اقلیت قرار دارند.
برای مثال، مطالعاتی که بر روی افراد داغدیده انجام شده، نشان میدهد که کمتر از نیمی از بازماندگانِ فوت همسر دچار ناراحتی شدید و طولانیمدت میشوند. بخش بزرگی از افراد ،حتی اگر غمگین و متأثر باشند ،علائم افسردگی شدید ندارند و قادرند دوباره هیجانهای مثبت مثل آرامش، قدردانی یا علاقهمندی را تجربه کنند. این افراد نه در حالت انکار قرار دارند و نه احساساتشان را سرکوب میکنند؛ بلکه به نظر میرسد منابع روانی و اجتماعی کافی برای بازسازی خود در اختیار دارند.
این الگو فقط در سوگ عزیزان دیده نمیشود. پژوهشها دربارهی واکنش امدادگران به بمبگذاریهای سال ۱۹۹۵ اوکلاهما، واکنش ساکنان نیویورک به حملات ۱۱ سپتامبر، و حتی مواجههی افراد با فجایع طبیعی و اجتماعی نشان دادهاند که تنها درصد کمی از مردم دچار پریشانی شدید و پایدار میشوند. بیشتر شرکتکنندگان در این مطالعات توانستهاند طی مدت زمان نسبتاً کوتاهی به سطح طبیعی عملکرد روانی خود برگردند.
البته باید توجه داشت که همهی افراد یکسان واکنش نشان نمیدهند. بخشی از مردم ممکن است به دلایل مختلف،مثل کمبود حمایت اجتماعی، سابقهی مشکلات روانی، یا شدت رویداد تجربهشده، پاسخهای شدیدتر یا طولانیتری را تجربه کنند. در حال حاضر یکی از موضوعات مهم در روانشناسی این است که چه عواملی تعیین میکنند که واکنش افراد به رویدادهای سخت ملایم و گذرا باشد، یا شدید و ماندگار. شناسایی این عوامل میتواند به طراحی مداخلات مؤثر برای کمک به افراد آسیبپذیر کمک کند.
تاثیر استرس بر سلامت جسمانی
پژوهشها دربارهی استرس از کارهای هانس سلیه شروع شد. او استرس را واکنش طبیعی بدن به موقعیتهای سخت یا تهدیدکننده تعریف کرد؛ یعنی وقتی تغییری در زندگی ما اتفاق میافتد، بدن برای سازگاری با آن فعال میشود.
بعد از او، هولمز و راهه (۱۹۶۷) بررسی کردند که کدام اتفاقهای زندگی بیشترین استرس را ایجاد میکنند. آنها نشان دادند هر چقدر یک رویداد زندگی تغییر بیشتری ایجاد کند، استرس بیشتری هم به دنبال دارد؛ حتی اگر آن رویداد مثبت باشد.
مثلاً:
- مرگ همسر یکی از شدیدترین عوامل استرسزاست.
- ولی اتفاقات شادیآوری مثل ازدواج هم میتوانند استرس ایجاد کنند، چون برنامهریزی، تغییر نقشها و مسئولیتهای جدید به همراه دارند.
پژوهشهای متعدد نشان دادهاند هرچه افراد در پرسشنامههای استرس نمره بالاتری بگیرند، سلامت روانی و جسمیشان پایینتر است. یعنی استرس و سلامت رابطهی معکوس دارند
مقیاس هولمز و راهه یک لیست از ۴۳ اتفاق مهم زندگی است که به هر کدام امتیازی بر اساس میزان “تغییر” یا “استرسی” که ایجاد میکنند، داده شده. هدف اینه که بفهمیم فرد چقدر تغییر در زندگیاش تجربه کرده. این مقیاس هم اتفاقات مثبت (مثل ازدواج) و هم منفی (مثل مرگ همسر) را شامل میشود، چون هر دو میتوانند استرسزا باشند.
چند نمونه از امتیازها:
- بالاترین استرس: مرگ همسر (۱۰۰ امتیاز)
- استرس متوسط: ازدواج (۵۰ امتیاز)، بارداری (۴۰ امتیاز)
- استرس کمتر: نقل مکان (۲۰ امتیاز)، تعطیلات (۱۳ امتیاز)
رابطهی بین استرس و سلامتی، پیچیدهتر از آن چیزی است که به نظر میرسد. صرفاً “تغییرات زندگی” دلیل بیماری نیستند، بلکه باید به عوامل عمیقتری توجه کرد:
- بسیاری از مطالعات نشان میدهند که تغییرات زندگی و بیماری همزمان رخ میدهند، اما این به معنی علت و معلولی مستقیم نیست.
- ویژگیهای درونی افراد (مثل اضطراب یا بدبینی) میتواند هم باعث تجربهی استرس بیشتر شود و هم مشکلات سلامتی را تشدید کند.
- پرسشنامههای رایج استرس، اغلب تجربیات گروههای اقلیت، فقیر یا کسانی که با تبعیض روبرو هستند را نادیده میگیرند.
- برای بسیاری از افراد، به ویژه اعضای گروههای اقلیت، فقر و نژادپرستی منابع اصلی فشار روانی هستند که مستقیماً بر سلامتشان تأثیر منفی میگذارد.
فشار روانی ادراک شده
فشار روانی که ما احساس میکنیم، لزوماً ناشی از خودِ اتفاقات خارجی نیست، بلکه نحوهی برداشت و تفسیر ما از آن اتفاقات هم بستگی دارد. به عبارت دیگر، “فشار روانی ادراکشده” (Perceived Stress) یعنی اینکه چقدر خودمان یک موقعیت را استرسزا میپنداریم. این برداشت شخصی، نقش کلیدی در تاثیرگذاری آن موقعیت بر سلامت ما دارد. به همین دلیل، حتی رویدادهای مشابه برای افراد مختلف، سطوح متفاوتی از فشار روانی را ایجاد میکنند، زیرا نحوهی درک و پردازش اطلاعات در هر فرد منحصر به فرد است.
تصور کنید دانشجویی را که عاشق پژوهش و نوشتن است. برای او، نوشتن یک مقاله نه تنها یک “وظیفه” نیست، بلکه یک چالش هیجانانگیز و حتی لذتبخش است. او از تحقیق، گردآوری اطلاعات، تحلیل و سازماندهی ایدهها لذت میبرد. دیدن نتیجهی کار خود، یعنی چاپ مقاله در مجله ای معتبر، برایش رضایتبخش است.
او ممکن است حتی در طول فرآیند نوشتن، با چالشهایی روبرو شود (مثلاً پیچیدگی موضوع یا نیاز به منابع کمتر در دسترس)، اما این چالشها را به عنوان فرصتی برای یادگیری و رشد میبیند و به آنها با دید مثبت و انگیزهبخش نگاه میکند. فشار روانی ادراکشده برای او در این موقعیت، بسیار پایین است، چرا که او توانایی خود را برای مقابله با این “چالش” بالا میبیند و آن را تجربهای مثبت ارزیابی میکند.
حالا دانشجوی دیگری را در نظر بگیرید که دقیقاً با همان وظیفه روبرو است: نوشتن همان مقاله. اما او این موقعیت را کاملاً متفاوت ادراک میکند. شاید به دلیل تجربیات گذشته، عدم اعتماد به نفس در نوشتن، ترس از قضاوت شدن، یا فشار شدید برای کسب نمره بالا، نوشتن این مقاله برای او کار بسیار اضطرابآور و ناراحتکنندهای است. او ممکن است هر مرحله از فرآیند را به عنوان یک مانع بزرگ ببیند.
یافتن منبع، شروع نوشتن، سازماندهی پاراگرافها، و در نهایت تحویل دادن کار. احساس ناتوانی در مواجهه با این “وظیفه”، اضطراب شدیدی را در او برمیانگیزد. او ممکن است دچار علائم جسمی استرس مانند تپش قلب، سردرد، یا مشکلات گوارشی شود. فشار روانی ادراکشده برای این دانشجو بسیار بالاست، زیرا او توانایی خود را برای مدیریت این موقعیت پایین میبیند و آن را تهدیدی برای سلامت روانی و تحصیلی خود تلقی میکند
پژوهش: آیا استرس باعث سرماخوردگی میشود؟
مطالعاتی که بر تفسیر ذهنی افراد از فشار روانی تمرکز دارند، نشان میدهند که این فشار میتواند برای سلامتی ما مضر باشد. وقتی ما رویدادهای منفی را تفسیر میکنیم (یعنی آنها را به عنوان یک مشکل بزرگ و غیرقابل حل میبینیم)، این تفسیر میتواند مستقیماً بر سیستم ایمنی بدن ما تأثیر بگذارد و ما را در برابر بیماریها آسیبپذیرتر کند.
یک آزمایش جالب:
پژوهشگران برای بررسی این موضوع، یک آزمایش انجام دادند:
- انتخاب داوطلبان: از تعدادی داوطلب خواسته شد که برای مدتی (یک هفته) در یک موسسهی تحقیقاتی در جنوب انگلستان اقامت کنند.
- سنجش استرس: در طول این مدت، از داوطلبان خواسته شد تا تازهترین رویدادهایی که اثرات منفی بر زندگیشان داشته و باعث فشار روانی شده است را یادداشت کنند. نکته مهم این بود که این یادداشتها باید بر اساس تفسیر خودشان از آن رویدادها به عنوان “منفی” و “استرسزا” صورت میگرفت.
- القای سرماخوردگی: سپس، پژوهشگران به داوطلبان قطرههای بینی حاوی ویروس سرماخوردگی دادند.
- قرنطینه: داوطلبان برای چند روز در قرنطینه قرار گرفتند تا از تماس با افراد دیگر جلوگیری شود.
نتایج چه بود؟
نتایج این پژوهش جالب بود:
- رابطه بین استرس و ابتلا: مشخص شد که هرچه فرد فشار روانی بیشتری را تجربه کرده بود (یعنی رویدادهای منفی بیشتری را طبق تفسیر خود یادداشت کرده بود)، احتمال ابتلای او به سرماخوردگی بیشتر بود.
- میزان ابتلا:
- در گروهی که کمترین میزان فشار روانی را گزارش کرده بودند، تنها حدود ۲۷ درصد به سرماخوردگی مبتلا شدند.
- اما در گروهی که بیشترین فشار روانی را تجربه کرده بودند، این میزان ابتلا به ۵۰ درصد رسید
مرکز کنترل درونی و بیرونی
مرکز کنترل (Locus of Control) به این باور ما اشاره دارد که چقدر فکر میکنیم رویدادهای زندگی، چه خوب و چه بد، تحت کنترل خودمان هستند یا اینکه نتیجهی شانس، بخت یا عوامل بیرونی هستند.
- مرکز کنترل درونی: افرادی که مرکز کنترل درونی دارند، باور میکنند که میتوانند سرنوشت خود را کنترل کنند و موفقیتها و شکستهایشان نتیجهی مستقیم اعمال و انتخابهای خودشان است.
- مرکز کنترل بیرونی: در مقابل، افرادی که مرکز کنترل بیرونی دارند، معتقدند که رویدادهای زندگی بیشتر تحت تأثیر شانس، بخت یا نیروهای بیرونی هستند و کنترل کمی بر سرنوشت خود دارند.
مثال بیماران سرطانی
فرض کنید دو نفر هر دو تشخیص سرطان میگیرند:
الف) فرد با احساس کنترل درونی
- به خودش میگوید: «همه چیز دست من نیست، اما کارهایی هست که میتوانم انجام بدهم مثلا می تواند : دربارهی نوع سرطانش مطالعه میکند. بهطور منظم ویزیتها و درمانها (شیمیدرمانی، دارو، جراحی،…) را پیگیری میکند. سبک زندگیاش را تا جایی که میتواند سالمتر میکند (مثلاً تغذیه بهتر، کمی ورزش متناسب). از روانشناس، گروههای حمایتی یا خانواده کمک میگیرد.
- نتیجهی روانی:
مطالعات تیلور و همکارانش هم نشان داد که، زنانی که باور داشتند میتوانند بخشی از روند بیماری و درمان را کنترل کنند (مثل آگاهی از بیماری، پیگیری درمان، سبک زندگی)، معمولاً سازگاری روانی بهتری داشتند و کمتر احساس درماندگی میکردند.
ب) فرد با احساس کنترل بیرونی
- به خودش میگوید:«همه چیز دست سرنوشت است و من که کاری نمیتوانم بکنم. پیامد احتمالی این سبک فکر این است که: ممکن است در جلسات درمانی کمتر حاضر شود یا درمان را نصفه رها کند.احساس ناامیدی و درماندگی بیشتری تجربه میکند. احتمال دارد کمتر به توصیههای پزشک عمل کند، چون فکر میکند تأثیری ندارد.
هر دو بیمار شرایط سختی دارند، اما کسی که احساس میکند «بخشی از ماجرا در اختیار خودش است» معمولاً بهتر با بیماری کنار میآید و کیفیت زندگیاش حتی در شرایط سخت، بالاتر است.
مثال افراد در شرایط جنگی
حالا به مثال کسانی فکر کنیم که در کشورشان جنگ شده است. بدیهی است که خودِ جنگ اصلاً تحت کنترل افراد عادی نیست. اما باز هم نحوهی نگاه به «کنترل» روی رفتار و احساسشان اثر میگذارد.
الف) فرد با احساس کنترل درونی (در حد امکان)
این فرد نمیگوید: «من میتوانم جنگ را متوقف کنم»؛ چون این واقعبینانه نیست.اما اینگونه فکر میکند:در این وضعیت، هنوز کارهایی هست که من میتوانم برای خودم و خانوادهام انجام بدهم. مثلاً:
- اگر امکان دارد، تلاش میکند به منطقهای امنتر برود.
- مدارک و وسایل مهم مثل کمک های اولیه را جلوی دست بگذارد.
- با همسایهها و خانواده شبکهی حمایتی درست کند.
- ممکن است در فعالیتهای داوطلبانه شرکت کند: کمک به مجروحان، پناهجویان یا توزیع کمکها.
این فرد در سطح ذهنی میگوید: جنگ دست من نیست، اما واکنش من به این شرایط در حدی دست من است. نتیجه:
- احساس میکند کاملاً بیقدرت نیست.
- حس معنا پیدا میکند («من هنوز میتوانم مفید باشم»).
- اضطراب و افسردگی ممکن است کمتر و قابلتحملتر شود.
ب) فرد با احساس کنترل بیرونی کامل
این فرد چنین باوری دارد: همه چیز دست دیگران است، من هیچ کاری نمیتوانم بکنم. در نتیجه ممکن است:
- از شدت ناامیدی حتی کارهای حداقلی (مثل تهیهی آب و غذا، اطلاع از اخبار مهم، مراقبت از خود و خانواده) را هم رها کند.
- خودش را کاملاً «قربانی» ببیند و باور داشته باشد هر اقدامی بیفایده است.
- این فرد بیشتر در معرض:
- افسردگی شدید،
- احساس پوچی،
- و حتی رفتارهای خطرناک (مثل بیتوجهی به هشدارها و خطرها) قرار بگیرد.
جنگ یا سرطان با داشتن احساس کنترل درونی تمام نمیشود، اما همیشه در «سطح عمل» کارهای قابلکنترل مثل : پیگیری درمان، مراقبت از خود، رفتن به مکانی امن تر هست. البته باور افراطیِ «همه چیز فقط دست من است» غلط است و میتواند باعث گناهِ شدید و درماندگی شود. آنچه که مهم هست تعادل بین اینکه بخشی از ماجرا خارج از کنترل ما، اما بخش دیگر تحت کنترل ما هست.
احساس کنترل در زندگی سالمندان

در آسایشگاهها معمولاً سالمندان احساس میکنند اختیار و کنترلی در زندگیشان ندارند؛ مثل اینکه نمیتوانند انتخاب کنند چه بخورند، اتاقشان را چطور بچینند یا با چه کسی وقت بگذرانند. دو روانشناس، لانگر و رادین (۱۹۷۶)، فکر کردند اگر به این افراد احساس مسئولیت و تصمیمگیری داده شود، حالشان بهتر میشود. آنها از مدیر یک آسایشگاه خواستند دو نوع سخنرانی برای ساکنان داشته باشد:
1. گروه آزمایش: مدیر گفت که هر کس باید خودش درباره چیدمان اتاق، گذراندن وقت، حتی نگهداری از گیاه شخصی تصمیم بگیرد. درواقع سالمندان حس کردند خودشان بر امور کنترل دارند.
2. گروه کنترل: مدیر گفت قرار است هفته آینده فیلمی به مدت دو شب به نمایش داده شود، اما به آنها طبق زمان بندی مقرر میتوانند برای تماشای آن بروند و گیاهی به آنان داده شود، ولی تصمیمگیری و مسئولیت مراقبت از گیاه با پرستاران است.
نتایج جالب بود:
- افراد گروهی که احساس کنترل داشتند شادتر و فعالتر شدند.
- سلامت جسمیشان بهتر شد.
- حتی تا یک سال و نیم بعد، میزان مرگومیرشان کمتر بود (۱۵٪ در مقابل ۳۰٪ در گروه کنترل).
در مطالعهای دیگر، دانشجویان بایدهر هفته به سالمندان سر میزدند.
- در یک گروه، سالمندان میتوانستند زمان و مدت ملاقات را خودشان تعیین کنند (کنترل داشتند).
- در گروه دیگر، دانشجویان زمان و مدت را تعیین میکردند (کنترل نداشتند).
بعد از دو ماه: گروه دارای کنترل شادتر، سالمتر و فعالتر بودند و داروهای کمتری مصرف میکردند. پس دوباره دیدیم که حتی کنترل اندک هم اثر مثبت دارد. در مطالعه لانگر و رادین احساس کنترل دائمی بود (بعد از پایان پژوهش هم ادامه داشت). اما در مطالعه شولز وقتی برنامه ملاقات تمام شد، کنترل هم از بین رفت.
نتیجه تلخ و مهم
بعد از پایان برنامه شولز، افرادی که قبلاً کنترل داشتند:
- دچار افت سلامت شدند
- میل به زندگی در آنها کاهش یافت
- حتی مرگومیرشان بیشتر شد
برای مطالعه بیشتر
- آرونسون، اِ. 2016. روانشناسی اجتماعی (ترجمهٔ مجید صفارینیا). ویراست نهم. (پیوست ۲)
- www.verywellmind.com

2 نظر
استفاده نمودم و آگاهی دهنده بود سپاس ادامه دهید
ممنون از بازخورد ارزشمندتون که انگیزه ای برای ادامه این مسیر به ما میدهد
موفق باشید